تبليغاتX
عشق.كام

توی دنیایی که مردانش عصا از کور می دزدند من از خوشباوری آنجا محبت جستوجو کردم


 

 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

 

 

 


ادامه مطلب



لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 ساعت 15:40 توسط :: نیلوفر ::

 

مـــــــــــــرگ مـــــــــــن روزی فــــــــــــرا خواهــــــــــد رســـــــــید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروز ها ‚ دیروزها
دیدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
می خزند آرام روی دفترم
دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله میزد خون شعر
خاک میخواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل به روی گور غمناکم نهند
بعد من ناگه به یکسو می روند
پرده های تیره دنیای من چشمهای ناشناسی می خزند
روی کاغذها و دفترهای من
در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من با یاد من بیگانه ای
در بر اینه می ماند به جای
تار مویی نقش دستی شانه ای
می رهم از خویش و میمانم ز خویش
هر چه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
در افقها دور و پنهان میشود
می شتابند از پی هم بی شکیب
روزها و هفته ها و ماهها
چشم تو در انتظار نامه ای
خیره میماند به چشم راهها
لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد خاک دامنگیر خاک
بی تو دور از ضربه های قلب تو
قلب من میپوسد آنجا زیر خاک
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم میشویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فــــــــــــــــارغ از افـــــــــسانه هـــــــــــای نـــــام و نــــنگ





لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387 ساعت 13:38 توسط :: نیلوفر ::

 

 

 

 

مرد وزن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.

آنها عاشقانه همدیگر را دوست داشتند.

 ......


ادامه مطلب



لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 ساعت 20:5 توسط :: نیلوفر ::